اینکه اشخاص زیادی از تو عصبانی هستند و نمی توانند با تو مدارا کنند، نشان دهنده آن است که تو به چیزی مهم دست یافته ای (اُشو) - - - - - روزی که انسان بتواند به توهین هایی که به او می شود بخندد و لذت ببرد، روزی است که او به موفقیت دست یافته. جزیی از ابدیت شده و به دنیای جاودانگی وارد شده است (اُشو) - - - - -

خطا
  • ایراد در بارگذاری اطلاعات خوراک

نگاهی به رمان «هیچ‌وقت نامزد نبودیم» نوشته رضا استادی
نویسنده‌ای در راه

مجید نظافت (روزنامه قدس) ـ این درست که ما سنت داستان‌نویسی، البته با شکل و شمایل متفاوت از امیرارسلان و سمک‌عیار و زردپری و سرخ‌پری نداریم و همه تاریخچه داستان‌نویسی مدرن نهایتا و دست بالا به یک سده هم نمی‌رسد، اما در همین تاریخ کوتاه قصه‌نویسی به هر حال از هدایت و صادقی‌ها و احمد محمود و دولت‌آبادی و معروفی عبور کرده‌ایم و همچنین از گلستان و جلال و دانشور، روانی‌پور و امیرفجر و براهنی و بسیاری دیگر. امروزه روز سال‌هاست که دوران عشیری و مستعان و سالور منصوری و فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی در عرصه قصه‌نویسی طی شده است. حتی اگر بعضی از آنها همچنان بنویسند و پرفروش باشند. گروه اخیر از یکسو با پاورقی‌نویسی و داستان‌های پاورقی‌گونه و سطحی خود سلیقه مخاطبان را نازل می‌کنند و از سوی دیگر در جهت عادت دادن خلایق به کتابخوانی مؤثرند لذا نباید آنان را یکسره، اخلالگران ادبی منظور کرد بلکه می‌توان پلی برای عبور و رسیدن به ادبیات جدید محسوبشان کرد. همچنان که در ممالک راقیه نیز از این گونه نویسندگان از جمله دانیل استیل کم نیستند و جایگاه خاص خودشان را هم دارند و ترجمه‌های ضعیف فراوانی هم از آنان در کتابفروشی‌های کوچک و بزرگ ما خودنمایی می‌کند تا آنجا که جای کتاب‌های جدی را در ویترین‌ها تنگ کرده‌اند و آنها را به قفسه‌های انتهای کتابفروشی‌ها کوچانده‌اند.
پس صاحب این قلم با کتاب‌های سطحی و قصه‌گویی ساده یکسره مخالف نیست اما آرزومند است که نویسندگان آنها در طول سال‌ها وقتی که دغدغه نان و عنوان‌شان برطرف شد، به سمت جدی‌نویسی بیایند و مخاطبان و خودشان را مشترکا ارتقا دهند.
و اما رمان «هیچ‌وقت نامزد نبودیم» از نویسنده ۲۲ ساله ــ رضا استادی ــ به عنوان اولین کار بلند او کاری پذیرفتنی است. حتی اگر در طول حدود ۷۰۰ صفحه روایت‌گری بارها و بارها به ورطه پرگویی و سطحی‌نگری در حد پاورقی‌نویسان سقوط کرده باشد که کرده است، اما فرازهای متعددی نیز در کتاب هست که او را از انبوه ساده‌انگاران جدا می‌کند و نویدبخش آینده‌ای درخشان برای این نویسنده جوان است.
استادی در این رمان از زبان ستاره میرافشار که دختری مرفه و بالاشهری است که به روزنامه‌نگاری اشتغال دارد، نقبی به جریانات و اوضاع و احوال ۳۰ ساله اخیر مملکت‌مان می‌زند و داستان زندگی پرفراز و نشیب او و دو بار ازدواج کردنش را که هر دو با عشق آغاز شده‌اند، اما یکی با مرگ نابهنگام شوهر و دیگری با نفرتی که کم‌کم در پی شناخت حاصل شده است، به پایان رسیده است را محلی برای بیان حرف‌های فراوان کرده است. انگار که بیم آن را داشته باشد که این آخرین کتاب او باشد. پس هر چه گفتنی داشته است را در همین رمان بیان کرده است. لذا به راحتی قسمت‌های متعددی را می‌توان از کتاب کم کرد که هیچ کمبودی در داستان اصلی احساس نشود و همچنین فصل‌هایی را می‌توان به یک سوم تقلیل داد و خلأیی احساس نکرد. به عنوان مثال همه صفحاتی که در رابطه با مکانی متعلق به فراماسون‌ها که به کتابخانه تبدیل شده است و داستان گنج نهفته در زیرزمین آن و رفت‌وآمد به آنجا کاملا اضافی است و هیچ جایگاهی در پیشبرد داستانی که استادی روایت می‌کند، ندارد بلکه حضور آن به یکدستی کار ضربه می‌زند و تا پایان کتاب خواننده را با این سوال مواجه می‌کند که علت نوشتن این صفحات در این کتاب چیست؟ اگرچه این قسمت خود می‌توانست داستانی در کتاب تا حدودی خواندنی دیگری باشد. پس پرگویی و تا حدودی پراکنده‌گویی مشکل عمده این کتاب است. این رمان شباهت‌هایی چند با «رازهای سرزمین من» دارد که با توجه به آن که در جریان داستان اسمی از این کتاب و نقدی که نصرت بر آن نوشته، آمده است، این تشابهات نمی‌تواند اتفاقی باشد. ظاهرا نویسنده گوشه چشمی به این رمان داشته است، البته بدون این که اشاره‌ای به این گوشه چشم و برداشت کرده باشد که این البته درست نیست حتی اگر ما به کپی‌رایت نپیوسته باشیم.
گفتیم که نویسنده ۲۲ سال بیشتر ندارد و ظاهرا این صغر سن می‌تواند پاره‌ای از لغزش‌های او را توجیه کند، اما از آنجا که نویسنده در قسمت‌هایی از کتاب بدون تخفیف مسامحه به خاطر سن و سال، بلکه به خاطر اثری که خلق کرده است حتی از مخاطب فعال و جدی هم نمره قبولی می‌گیرد، باعث می‌شود تا یقین کنیم او توان آن را داشته که با دقت نظر بیشتر و بازنویسی و حک و اصلاح و عجله نداشتن برای چاپ، کاری یکدست و پالوده پیش روی خواننده بگذارد. لذا کوتاهی‌های او را با جوانی و تازه‌کاری‌اش مصالحه نمی‌کنیم و لااقل بر آنچه در این کتاب از نظر محتوایی قابل نقد است، بدون مماشات انگشت می‌گذاریم.
مؤلف در این کتاب همچون بسیاری دیگر از نویسندگان ساده‌اندیش (اگر نگوییم مفرض) دچار توهم «غیرپولدار مساوی است با بد» شده است لذا ستاره میرافشار و خانواده‌اش اعم از برادر و زن برادرش که از طریق درآمد کارخانه داروسازی پدری‌شان ارتزاق می‌کنند، آدم‌های خوب و دوست‌داشتنی قصه‌اند اما شوهر دوم ستاره، نصرت که از خانواده‌ای پایین شهری است خود و خانواده‌اش آدم‌های بد قصه‌اند، خصوصا خانواده نصرت که به صورت غلو شده و مبالغه‌آمیز مشمئزکننده‌اند. حالا یک خانواده در پایین شهر اگر بد باشند می‌تواند محتمل باشد اما متأسفانه همان توهمی که عرض شد باعث شده تا تمام پایین شهری‌هایی که در این کتاب حضور دارند، آدم‌های غیرقابل تحملی باشند. اصلا پایین شهر در این کتاب به گونه‌ای هارلم تصویر شده است. از آن طرف تمام بالاشهری‌ها خوب خوبند!
تا آنجا که حتی سرهنگ فراری ساکن خارج کشور آدمی دوست‌داشتنی است و جالب‌تر از همه اینها این که حتی رزمنده‌های معدودی که داستان به آنها پرداخته همه از خانواده‌های بالاشهری‌اند. یک دکتر، یک روزنامه‌نگار و یک نویسنده خارج رفته مرفه که خانه‌اش شبیه موزه اشیای عتیقه است، تنها کسانی‌اند که در این رمان رزمنده بوده و به فوز شهادت و اسارت نائل می‌شوند انگار حتی در ناخودآگاه نویسنده غیرمرفهین برای اوج‌هایی چون شهادت و اسارت و پزشک شدن و… مناسب نیستند. آقای استادی آمار شهدا و اسرا کاملا عکس ذهنیت شماست. اکثریت قریب به اتفاق آنانی که به شهادت رسیده یا به اسارت رفته‌اند از مردان کار و خستگی و رنج بوده‌اند. پایین شهر هارلم نیست. به شما آدرس عوضی داده‌اند.
پیش از این به پرگویی و تشتت در این کتاب اشاره کردیم. جدای عدم رعایت ایجاز، انگار نویسنده چند ژانر مختلف را با هم مخلوط کرده است. در جاهایی از کتاب خصوصا شرح تفصیلات اعمال نصرت با گونه‌ای کتاب جنایی ــ پلیسی مواجهیم. در قسمت‌هایی که شرح حال خانواده نصرت روایت می‌شود با رمان‌های دبیرستانی‌پسند و در قسمت‌هایی با رمانی اجتماعی و رئال که گوشه‌هایی از تاریخ معاصر را در قالب داستانی خواندنی بیان می‌کند انگار نویسنده چون کارگردانان عزیز معاصر دغدغه گیشه و پسند مخاطب گریبانگیرش بوده است.
با این همه، «هیچ‌وقت نامزد نبودیم» کتابی است که خوانندگان انبوهی خواهد داشت و می‌توان گفت حتی در بخش‌هایی که چیز چندانی برای گفتن ندارد، خواننده‌ای که کتاب را برای تفنن به دست گرفته است را سرگرم کرده و کم و بیش چیزهایی برای برداشت پیش رویش خواهد گذاشت. یعنی وقت او را ضایع نخواهد کرد. نشر روان و یکدست کتاب خواننده را تا انتها با خود خواهد برد و خلاصه این که استادی قصه‌گوی خوبی است و جدای پاره‌ای از مسامحات که بر قلم او رفته است، می‌توان بر اساس نشانه‌هایی در این کتاب امیدوار بود که نویسنده‌ای شایسته در راه است.

منتشر شده در 

۱۷ اردیبهشت  ۱۳۸۱

کد امنیتی
تازه کردن

 

درباره رمان هيچ وقت نامزد نبوديم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعداد صفحات: 700 صفحه
نوبت های چاپ: چاپ اول: پاییز1380 ـ چاپ دوم: 1383 ـ چاپ سوم: تابستان 1385 ـ چاپ چهارم: پاییز1391
تلفن های مرکز فروش و پخش: 88405182 ـ 88417446 ـ 26411009

 
«
هيچ وقت نامزد نبوديم» اولین رمان رضا استادی است. ماجراهاي این كتاب در فاصله سال هاي آغازين دهه 60 و 70 هجری رخ مي‌دهد. دهه شصت در سال های اخیر در آثار هنری فراوانی مورد توجه قرار گرفته اما نویسنده این کتاب حدود ۱2 سال قبل روایت متفاوتی از این دهه ـ که یکی از پُرحادثه ترین مقاطع تاریخی کشور است ـ ارائه کرده است.
این رمان قصه زندگی دختری به نام «ستاره مير افشار» است. او تنها دختر خانواده‌اي اصيل است که بعد از فوت پدر و مادرش، با برادرش «كاوه» و همسر او «فاطمه» زندگي مي‌كند. ستاره دانشجوي رشته مترجمي زبان فرانسه است. او طي ماجرايي با روزنامه‌نگاري به نام مسعود آشنا مي‌شود. مسعود روزنامه‌نگاري بين المللي است كه سالها در خارج از ايران زندگي كرده است و حالا مدتي است به ايران بازگشته است. این آشنايي به ازدواج ختم مي‌شود و  به واسطه مسعود ستاره هم وارد فعاليت‌هاي مطبوعاتي مي‌شود. آنها زندگي آرامي دارند اما ورود پسري به نام نصرت به زندگي ستاره، ماجراهايي را براي او به وجود مي‌آورد. نصرت که در همان روزنامه کار می کند، به خيال اينكه ستاره زني مجرد است از او خواستگاري مي‌كند اما نمي‌داند همسر ستاره در روزنامه مسووليتي مهم دارد. نصرت از اين ماجرا سرخورده مي‌شود؛ اما راه حلي كه براي نجات از اين سرخوردگي در پيش مي‌گيرد، باعث مي‌شود تا بار ديگر سرنوشت او و ستاره به هم گره بخورد و داستان اين كتاب هفتصد صفحه‌اي را شكل دهد.
خواندن این کتاب براي پدران و مادران امروز كه در آن دوران زندگي كرده‌اند، تصويري خواندني و خاطره انگيز از آن دوران ارائه مي‌دهد و براي نسلي كه در آن سالها حضور نداشته‌اند و يا به دليل سن و سال اندک خود آن دوران را به صورت دقيق به خاطر ندارند، روايتي جذاب و خواندني از زندگي يك دختر فعال و پويا و نيز حوادثی را روايت مي‌كند كه در زندگی او رخ داده است.


نحوه نگارش رمان
طرح اوليه رمان بر اساس يكي از خاطرات منتشر شده در ماهنامه نيستان در سال 75 نوشته شد. تا آن زمان چند داستان نوشته بودم و به نشریات مختلف ارائه کرده بودم اما همه این داستان ها رد شده بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم این طرح داستانی را به رمان تبديل كنم تا شاید این داستان امکان انتشار پیدا کند. در آن مقطع خیلی از موفقيت كتاب بامداد خمار متاثر بودم و دوست داشتم کاری بنویسم که در آن حد و اندازه مطرح شود.
به همین دلیل از سال 76 به طور جدی فيش برداري و تحقيقات مربوط به کار را آغاز کردم. این مرحله از کار تا پاييز سال 78 ادامه داشت و در اين مقطع دست نوشته اوليه كتاب آماده شد.
یکی از مسائلی که انگیزه فراوانی برای جمع و جور کردن فیش ها در من ایجاد کرد، صحبت کوتاهی بود که با « عباس علمی» ناشر کتاب « هیچ وقت نامزد نبودیم» در حاشیه جشن اهدای جایزه به بیست کتاب برتر ادبیات داستانی داشتم. در این مراسم که سال 78 برگزار شد، به آقای علمی گفتم: کتابی دارم و دوست دارم شما آن را منتشر کنید. آیا امکانش هست؟
او گفت: ابتدا باید کتاب را بخوانم و بعد جواب بدهم
گفتم: شما کتاب اول نویسنده را چاپ می کنید؟
گفت: کتاب بامداد خمار هم اولین کتاب نویسنده اش بود و بعد از مطالعه آن حاضر به انتشار آن شدیم.
بعد از مطالعه چند نفر از اطرافيان و دوستان جهت مطالعه به انتشارات البرز دادم. دست نوشته اوليه حدود 450 صفحه بود كه بعد از موافقت ناشر جهت چاپ و عقد قرار داد، در فاصله فروردين 79 تا مرداد 79 متن مذكور بازنويسي و حجم آن دو برابر شد. اسفند 79 بعد از طراحي جلد كتاب به ارشاد داده شد كه ابتدا مردود و سپس انتشار آن به شرط اجراي اصلاحات عملي شد كه اين مرحله تا شهريور سال 80 با اجراي بيش از 70 مورد اصلاحيه كتاب مجوز چاپ گرفت.