اینکه اشخاص زیادی از تو عصبانی هستند و نمی توانند با تو مدارا کنند، نشان دهنده آن است که تو به چیزی مهم دست یافته ای (اُشو) - - - - - روزی که انسان بتواند به توهین هایی که به او می شود بخندد و لذت ببرد، روزی است که او به موفقیت دست یافته. جزیی از ابدیت شده و به دنیای جاودانگی وارد شده است (اُشو) - - - - -

خطا
  • ایراد در بارگذاری اطلاعات خوراک

گفتگو با رضا استادی نویسنده رمان «هیچ‌وقت نامزد نبودیم»
نگران ویترین کتابفروشی‌ها هستم

اشاره:
مهدی غلامحیدری (روزنامه قدس) ـ رضا استادی نویسنده رمان «هیچ‌وقت نامزد نبودیم» آن گونه که خود می‌گوید از سال ۷۵ به صورت جدی با حضور در کلاس‌های قصه‌نویسی حوزه هنری فعالیت داستان‌نویسی خود را آغاز کرد. اما هر بار که داستان کوتاه نوشت، هیچ نشریه‌ای حاضر به چاپ آن نشد و تنها یک داستان «کوتاه کوتاه» وی در نشریه‌ای غیرحرفه‌ای به چاپ رسید.
به همین دلیل او تصمیم گرفت با تمرکز فعالیت خود در زمینه رمان‌نویسی، رمانی را که ایده‌اش مدت‌ها در ذهنش بود را به رشته تحریر درآورد. در طول این سال‌ها، او در نشریات مختلف و متعددی حضور داشت. او کار خود را از سن ۱۷ سالگی به صورت جدی، در روزنامه‌ها و نشریات مختلف آغاز کرد.
حضور در شبکه خبر به عنوان خبرنگار فرهنگی و اجرای برنامه‌ای ورزشی موسوم به « بال» در گروه کودک و نوجوان شبکه اول سیما از جمله بخشی از سوابق متعدد اوست که انتشار رمانی تاریخی و قطور، رنگ و بوی دیگری به این سوابق می دهد.این گفت و گو به بهانه انتشار این کتاب با وی انجام شده است.
***
در برخورد اول، از نام و طرح جلد کتاب، این طور استنباط می‌شود که با رمانی عاشقانه طرف هستیم. چیزی در حد و اندازه رمان‌های نسرین ثامنی و فهیمه رحیمی و… اما صفحات اول کتاب شبیه این است که نویسنده تلاش کرده تا نوعی وقایع‌نگاری انجام دهد. تا پایان فصل سوم، رمان حال و هوایی عاشقانه دارد. در فصل چهارم، نوعی واقع‌گرایی به چشم می‌خورد و فصل‌های پنجم تا هفتم، تلفیقی از این ویژگی‌ها به اضافه مقدار زیادی حادثه و رویداد باورنکردنی و غافلگیرکننده است. به گونه‌ای که مخاطب پس از پایان مطالعه کتاب از خودش می‌پرسد: نمونه این کتاب را کجا خوانده است؟ که البته پاسخی هم برای این سوال خود پیدا نمی‌کند. نظر شما درباره این مسائل چیست؟
تقریبا همه حرف‌هایی را که می‌شود در قالب مصاحبه‌ای بیان کرد، گفتید و حالا فکر می‌کنم بهترین راه برای جلوگیری از اتلاف کاغذ و مرکب و وقت خوانندگان، این باشد که من پیام خودم را خطاب به مخاطبان روزنامه شما بگویم و تمام.
این جواب شما را به حساب مطایبه و شوخی می‌گذارم. بگذریم. به نظر می‌رسد نویسنده کتاب با این ابعاد که ذکر شد، زندگی پرحادثه‌ای را پشت سر گذاشته است؟
پرحادثه؟
بله، مثلا در شبی بارانی از خانه‌اش فرار کرده، مدت‌ها در پارک خوابیده و…
نه، (با خنده) واقعا این طور نیست. در تمام طول دوران زندگیم، اتفاق خاصی که بتوانم بعدها آن را با واژه «هیجان‌انگیز» توصیف کنم رخ نداده است. تا ۱۷ سالگی درس خواندم. بعد وارد مطبوعات شدم و همین مسئله باعث شد دوره دبیرستانم به جای ۴ سال، ۶ سال طول بکشد. بعد هم طی این مدت سربازی‌ام را خریدم. دانشگاه هم نرفتم و این کتاب را نوشتم. حالا به نظر شما این زندگی چقدر هیجان‌انگیز است؟
حالا که زندگی شما هیچ نقطه قابل بررسی ندارد، به سراغ کتاب می‌رویم. «هیچ‌وقت نامزد نبودیم» ساختار «رمان» ندارد و بیشتر ساختاری خاطره‌گونه دارد.
البته بهتر است این مسئله که «زندگی من هیچ نقطه قابل بررسی ندارد» را به آینده واگذار کنیم، اما این که چرا کتاب به صورت دفترچه خاطره روایت می‌شود، علتش این است که از اول قرار بوده چنین باشد.
یعنی از ابتدا تصمیم نداشتید هر فصل از کتاب را از زبان یکی از شخصیت‌ها روایت کنید؟
همه هدف من این بود که رمانی جذاب و خواندنی بنویسم. با شخصیت‌هایی جذاب و خواندنی که در طول حوادث تاریخی تاریخ معاصر ایران حضور می‌یابند و برخی وقایع مهم این تاریخ را رقم می‌زنند. این رمان شخصیتی اصلی به نام نصرت ادهمی دارد. ستاره بهانه‌ای برای روایت اعمال و کردار این شخصیت است. اگر قرار بود داستان از زاویه دید چند نفر روایت شود، طبیعتا یکی از آنها نیز خود نصرت بود که من اصلا قصد نداشتم این کار را انجام دهم.
چرا؟
یکی از سینماگران بزرگ دنیا، به دیگران توصیه می‌کند که اگر تصمیم دارد شخصیت‌های آثار آنها ابهت و عظمت خود را حفظ کنند، سعی کنند زیاد به این شخصیت‌ها نزدیک نشوند و آنها را از زبان و نگاه دیگران روایت کنند.
عمل کردن به این توصیه باعث می‌شود خواننده داستان را با ابهام‌های زیادی به آخر برساند. مثلا چه کسی در تهران زیر پای نصرت را خالی می‌کند؛ دفترچه زرشکی نصرت که ستاره دور می‌اندازد!‌و حتی ماجرای آتش گرفتن کتابخانه که صفحات زیادی از کتاب به آن اختصاص یافته است؟
«هیچ‌وقت نامزد نبودیم» اولین کتاب از مجموعه رمان‌هایی است که به تاریخ معاصر ایران می‌پردازد.
دقیقا چه دوره‌ای؟
حدفاصل سال‌های آخر حکومت قاجار تا سال‌های فعلی که در آن زندگی می‌کنیم. در این مجموعه که در حال نوشتن دو کتاب بعدی هم هستم، آدم‌ها و شخصیت‌هایی حضور دارند که هیچ گاه در آن کتاب تمام نمی‌شوند. مثلا در جلد دوم این مجموعه که وقایع آن در حدفاصل سال‌های ۷۰ تا ۸۰ هجری شمسی می‌گذرد، نصرت، اعمال و رفتارش و حتی افراد معتقد به فعالیت‌های وی حضور دارند. در جلد سوم که داستان آن در فاصله سال‌های ۵۷ تا اواسط دهه ۷۰ رخ می‌دهد، ماجرای آتش‌سوزی کتابخانه ماجرایی مهم است.
این ماجراهای مهم چرا در همین کتاب بیان نمی‌شود؟
چون اینها ماجراهای پشت پرده‌ای است که افراد حاضر در آن مقطع، نسبت به آن اطلاعی ندارند و این حوادث وقتی از نگاه افراد دیگر بررسی می‌شود، ابعاد مختلف آن آشکار می‌شود.
این مسئله مشکلی برای خواننده ایجاد نمی‌کند؟
هر کدام از این داستان‌ها اثری مستقل است. اما نخ‌های کمرنگی آنها را به هم ارتباط می‌دهد. اما نسبت آنها به همدیگر، مثل نسبت فیلم ترمیناتور ۱ و ۲ به یکدیگر است. هر دو اثری مستقل هستند اما در عین حال برای تماشاگر قسمت اول، در قسمت دوم، نکاتی خاص وجود دارد. به هر حال، استمرار انتشار کتاب‌های این مجموعه، بهتر از توضیحات من می‌تواند باعث روشن شدن این بحث شود.
کتاب شما یک رمان تاریخی است؟
این کتاب، کتابی است که در آن از حوادث تاریخی استفاده داستانی شده است.
به نظر می‌رسد اشرافی بر حوادث سیاسی این دوره نداشته‌اید و به همین دلیل، از کنار بسیاری از حوادث به سادگی رد شده‌اید و تنها با تعدد حوادث، این خلاء را پر کرده‌اید.
وقتی می‌گویم در این کتاب از حوادث تاریخی استفاده داستانی شده، یعنی هر جا که لازم بوده از کنار حوادثی که جنبه داستانی هم نداشته‌اند، گذشته‌ام.
اما بسیاری از حوادث جنبه داستانی زیادی داشته‌اند و به آنها پرداخته نشده. به عنوان نمونه حوادث سال‌های ۵۶ تا ۶۳ در قالب چند صفحه اول کتاب به صورتی شتابزده فشرده شده است.
دوره‌ای که برای نگارش این داستان انتخاب شده، دوره بسیار پرحادثه‌ای است. جنگ، مسائل داخلی و بسیاری مسائل دیگر که اگر قرار بود به همه آنها پرداخته شود، کتاب بالای هزار صفحه حجم داشت. آن موقع شما حاضر بودید کتابی هزار صفحه‌ای که اولین کار نویسنده‌اش بود را بخرید؟
نکته‌ای که به آن اشاره می‌کنید می‌تواند جواب «بامزه‌ای» باشد، اما قطعا علت واقعی نیست.
برای توضیح علت واقعی، بهتر است به یکی از جملات نصرت اشاره کنم: «عشق مثل سیاسته، اگه بخوای در موردش زیادی کنجکاوی کنی، چیزهایی می‌بینی که مخت سوت می‌کشه». در طول تورق رویدادهای این دوره تاریخی، به رویدادهای زیادی از این نمونه برخوردم که ترجیح دادم از کنار آنها بگذرم تا در فرصتی بهتر و مناسب‌تر آنها را بررسی کنم.
چرا این کار همین جا انجام نشده است؟
فرض کنید جوانی ۱۷ ساله بخواهد راجع به این وقایع تحقیق کند، شما فکر می‌کنید چه کسی به او کمک خواهد کرد؟
مراکزی که برای این منظور تأسیس شده‌اند.
که هیچ کدام، هیچ کمکی به من نکردند و در پاسخ به سؤال‌های من توصیه کردند به سراغ موضوع‌هایی ساده‌تر بروم و این نوع کارها را به «اهلش» واگذار کنم. این وقایع تاریخی نیز که در کتاب به آنها اشاره شده، به سختی جمع‌آوری شده است. آنها به سختی تحقیق شده و همین نتیجه فعلی نیز، به نظرم نسبت به امکاناتی که در اختیار داشتم، بیش از حد مطلوب است. اما در پاسخ به سوال شما که به کلی‌گویی کتاب اشاره کردید، باید اشاره کنم به نظرم سوال شما، ریشه در جای دیگری دارد.
در کجا؟
مایل نیستم از خودم تعریف کنم اما فکر می‌کنم رمانی با این حجم از حادثه‌پردازی، دیالوگ‌نویسی، شخصیت‌پردازی و سایر عناصر داستانی، کار کم‌سابقه‌ای در ادبیات داستانی ماست. نویسندگان ما، خوانندگان ما را به خواندن آثاری عادت داده‌اند که در طول آن، سرجمع ده حادثه اتفاق بیفتد. طبیعی است که نوشته‌ای این گونه، علی‌رغم آن که آن قدر جذابیت دارد که در چند روز خوانده شود، باز هم کمی غیرعادی به نظر برسد اما فکر می‌کنم رمان باید آن قدر حادثه داشته باشد که خواننده خواندن آن را به تماشای تلویزیون، جستجو در اینترنت، دیدن ماهواره و… ترجیح دهد.
چون کمی تو را می‌شناسم، فکر می‌کنم نصرت ادهمی خود تو هستی. جاه‌طلب مستعد، خودبین و البته با پشتکار.
تو جوری می‌گویی مرا می‌شناسی که انگار منو خلق کردی. به هر حال تفاوت من و نصرت چیزی است که احتیاج به اثبات ندارد.
نصرت آدم بدی است؟
نصرت آدمی باهوش، با پشتکار و مستعد است اما شرایطی که در آن زندگی می‌کند باعث می‌شود برای این که از جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند عقب نماند؛ آن قدر تلاش کند و به شیوه‌های خلاف متوسل شود که از همه جلو بزند.
نصرت  ادهمی معادلی در دنیای واقعی دارد؟
به ماجرا این طور نگاه نکنید. تمام تلاشم این بود که از نصرت ضدقهرمانی مقتدر و باهوش بسازم.
شخصیتی که هم آراء و اندیشه‌های سروش و شریعتی و کتاب رازهای سرزمین من را نقد می‌کند، هم شبکه قاچاق دختران روسی به کشورهای حاشیه خلیج‌فارس را هدایت می‌کند…
و هم روزنامه‌نگاری باهوش و حرفه‌ای است که البته می‌تواند آدمی عاشق‌پیشه هم باشد.
اما چرا این شخصیت شباهت زیادی به یکی از افرادی دارد که این روزها، به جرم فساد مالی، محاکمه می‌شود؟
خب لفظ «اتفاق» برای چنین مواقعی اختراع شده است.
نصرت در ۲۹ سالگی اوضاع و احوالش به هم می‌ریزد. مادرش آبادانی است. تحصیلاتش را ول می‌کند و به سراغ پول درآوردن می‌رود. پدرش هم شغلی دست پایین دارد و با قدرت اقتصادی نامشروعی که کسب می‌کند، به خریدن سیاستمداران می‌پردازد و… این تشابهات اتفاقی است؟
بله، خوشبختانه براساس اسناد و مدارک، این کتاب در پایان سال ۷۹ به وزارت ارشاد ارسال شده است و این زمان، تقریبا یک سال پیش از وقوع این ماجراهاست.
اما زمان چاپ این کتاب، چند ماه قبل از طرح ماجرای این محاکمه‌هاست.
من در این مورد بی‌تقصیرم. اگر وزارت ارشاد زودتر مجوز می‌داد، کتاب زودتر منتشر می‌شد و دیگر این سوال‌ها هم پیش نمی‌آمد.
چقدر زمان صرف بررسی کتاب شد؟
از اسفند ۷۹ تا شهریور ۸۰، کتاب در وزارت ارشاد ماند. یک بار کتاب در شورا مطرح شد و پس از آن که تشخیص داده شد چاپ آن به لحاظ کلی مشکلی ندارد، ممیزی‌ها آغاز شد. در طول این مدت، تا آنجا که بنده مطلع شدم، ۷ ممیز، کتاب را خواندند و ۴ بار اصلاحیه دادند و نهایتا با اعمال حدود ۷۰ مورد ممیزی ــ که البته توضیح بعضی از آنها می‌تواند زمینه‌ساز نگارش رمانی طنز را فراهم کند ــ کتاب مجوز چاپ گرفت.
یعنی نگارش چنین اثری در این سن و سال و از همه مهم‌تر، متقاعد کردن ناشری خصوصی برای چاپ آن، باعث نشد که به عنوان نویسنده اثر اولی، حمایتی از شما انجام شود؟
این حرف‌ها وقتی قشنگ است که در مرحله حرف باقی بماند. واقعیت موجود، خیلی بی‌رحم است اکثر افرادی که در عرصه ادبیات ایران حضور دارند، تمایل چندانی به پذیرفتن چهره‌های تازه و مستقل در این عرصه را ندارند. به همین دلیل، کتاب در مرحله پس از چاپ نیز با بی‌مهری‌های عجیب و غریبی مواجه شد و حتی بسیاری از دوستان و همکارانم که کار مطبوعاتی‌ام را با آنها شروع کرده بودم، حتی حاضر به معرفی کتاب نشدند.
اما من، معرفی کتاب را در روزنامه‌های مختلفی دیدم. حتی برنامه‌ای تلویزیونی نیز این کتاب را معرفی کرد و من فکر می‌کنم این توقع زیاد، به نوعی از نشانه‌های باقیمانده شخصیت نصرت در وجود توست.
بحث من اصلا بحث شخص نیست. عدم توجه به نویسندگان جوان، مساله عجیب و غریبی است. امروز تمام عرصه خبری نشریات  ادبی در اختیار عده‌ای از نویسندگان است که حتی اگر حرف مهمی هم نزنند، حرف آنها تبدیل به مهم‌ترین خبر و مطلب آن نشریات می‌شود. البته اگر نویسندگان جوان نیز به این افراد ابراز ارادتی کنند، از گوشه‌ای از این مواهب برخوردار می‌شوند.
به نظر می‌رسد در پرداخت داستان، انتخاب شیوه روایت و… تمایل زیادی داشتید که کار شما پرفروش و پرمخاطب شود. البته وضعیت فروش کتاب نشان می‌دهد در این کار موفق شده‌اید. اما آیا بهتر نبود کتاب با پرداختی دقیق‌تر و حرفه‌ای‌تر عرضه می‌شد؟
هر بار از جلوی کتابفروشی‌ها رد می‌شوم و می‌بینم در ویترین آنها به جای کتاب، عروسک و اسباب‌بازی و لوازم‌التحریر چیده شده، ناراحت می‌شوم. نگرشی که شما به آن اشاره می‌کنید، نگرشی است که متاسفانه از سوی برخی محافل به ظاهر روشنفکری مطرح می‌شود. آنها می‌گویند تنها راه حل خروج ادبیات از بحران، این است که مردم کتاب بخوانند و فقط هم کتاب‌های ما را بخوانند. اما کتاب‌هایی که آنها می‌نویسند را به ضرب و زور و قهوه و نسکافه و کافه هم نمی‌توان با اشتیاق پیگیری کرد. آقای غلامحیدری من نگران ویترین کتابفروشی‌ها هستم. برای همین همه تلاشم را کردم تا برخی موضوع‌های جدی و مهم جامعه ایران را در حدفاصل سال‌های ۵۶ تا ۷۲ در قالبی ارائه کنم که بیشترین مخاطب را داشته باشد. البته سعی کردم به شعور مخاطبم بی‌احترامی نکنم و همین مسئله هم باعث شد کتاب پس از چاپ، از سوی منتقدان و نویسندگان با اقبال روبه‌رو نشود.
یعنی منتقدان ما از کارهای پرمخاطب و در عین حال جدی استقبال نمی‌کنند؟
این مسئله محدود به منتقدان نیست. جامعه روشنفکری نیز تمایل چندانی به به‌وجود آمدن ادبیاتی پرمخاطب و جدی ندارد. آنها سال‌هاست که تنها راه و رونق ادبیات را آثار خود معرفی می‌کنند که البته با گذشت زمان، تحقق این مسئله با شکست روبه‌رو شده و آینده پیش‌رو نیز، آینده چندان امیدوارکننده‌ای برای این داستان‌ها نیست. از سوی دیگر دستگاه‌های دولتی و نظارتی نیز تنها زمانی می‌توانند بر ادبیات، نظارتی بدون حد و مرز را اعمال کنند که آثار داستانی، محدود و کم‌تیراژ باشد. حالا فکر می‌کنید مراکز و افرادی که به آنها اشاره شد، دلیل کافی برای عدم توجه به این نوع ادبیات ندارند؟
ماجرای حضور داستان‌هایی همچون سووشون، رازهای سرزمین من، باغ بلو و… در کتاب شما چیست؟
من این کتاب‌ها را دوست دارم و از خواندن آنها لذت بردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم که به نظرم رسید بهتر است این مسئله را به نوعی در کتابم عنوان کنم، بدون آن که بخواهم گرفتار تعارف‌ها و کلیشه‌های معمولی بشوم که اغلب در صفحه اول کتاب‌های نویسندگان به چشم می‌خورد.
نویسنده‌ای که زندگی پرهیجانی نداشته است، در سن ۲۲ سالگی چگونه به خود اجازه می‌دهد رمانی با این حجم حادثه و اتفاق بنویسد؟ آن هم از زبان زنی که در تمام طول داستان راوی است؟
اولین اصل نویسندگی، داشتن تخیلی قوی و سیال است. با این ابزار می‌توان درباره هر چیزی داستان نوشت. این مسئله که داستان‌نویس باید در هر زمینه‌ای که می‌نویسد، تجربه داشته باشد و عرصه‌های مختلف را تجربه کرده باشد و یا این که «رمان‌نویسی محصول فعالیت بعد از سی چهل سالگی است» حرف‌های بی‌اساسی است. آیا تا به حال شنیده‌اید که به شخصی که علاقه‌مند به نجاری است، توصیه کنند «اول برو و درخت بشو بعد بیا سراغ این کار»؟

منتشر شده در: روزنامه قدس 

4 تیر 1381

کد امنیتی
تازه کردن

 

درباره رمان هيچ وقت نامزد نبوديم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعداد صفحات: 700 صفحه
نوبت های چاپ: چاپ اول: پاییز1380 ـ چاپ دوم: 1383 ـ چاپ سوم: تابستان 1385 ـ چاپ چهارم: پاییز1391
تلفن های مرکز فروش و پخش: 88405182 ـ 88417446 ـ 26411009

 
«
هيچ وقت نامزد نبوديم» اولین رمان رضا استادی است. ماجراهاي این كتاب در فاصله سال هاي آغازين دهه 60 و 70 هجری رخ مي‌دهد. دهه شصت در سال های اخیر در آثار هنری فراوانی مورد توجه قرار گرفته اما نویسنده این کتاب حدود ۱2 سال قبل روایت متفاوتی از این دهه ـ که یکی از پُرحادثه ترین مقاطع تاریخی کشور است ـ ارائه کرده است.
این رمان قصه زندگی دختری به نام «ستاره مير افشار» است. او تنها دختر خانواده‌اي اصيل است که بعد از فوت پدر و مادرش، با برادرش «كاوه» و همسر او «فاطمه» زندگي مي‌كند. ستاره دانشجوي رشته مترجمي زبان فرانسه است. او طي ماجرايي با روزنامه‌نگاري به نام مسعود آشنا مي‌شود. مسعود روزنامه‌نگاري بين المللي است كه سالها در خارج از ايران زندگي كرده است و حالا مدتي است به ايران بازگشته است. این آشنايي به ازدواج ختم مي‌شود و  به واسطه مسعود ستاره هم وارد فعاليت‌هاي مطبوعاتي مي‌شود. آنها زندگي آرامي دارند اما ورود پسري به نام نصرت به زندگي ستاره، ماجراهايي را براي او به وجود مي‌آورد. نصرت که در همان روزنامه کار می کند، به خيال اينكه ستاره زني مجرد است از او خواستگاري مي‌كند اما نمي‌داند همسر ستاره در روزنامه مسووليتي مهم دارد. نصرت از اين ماجرا سرخورده مي‌شود؛ اما راه حلي كه براي نجات از اين سرخوردگي در پيش مي‌گيرد، باعث مي‌شود تا بار ديگر سرنوشت او و ستاره به هم گره بخورد و داستان اين كتاب هفتصد صفحه‌اي را شكل دهد.
خواندن این کتاب براي پدران و مادران امروز كه در آن دوران زندگي كرده‌اند، تصويري خواندني و خاطره انگيز از آن دوران ارائه مي‌دهد و براي نسلي كه در آن سالها حضور نداشته‌اند و يا به دليل سن و سال اندک خود آن دوران را به صورت دقيق به خاطر ندارند، روايتي جذاب و خواندني از زندگي يك دختر فعال و پويا و نيز حوادثی را روايت مي‌كند كه در زندگی او رخ داده است.


نحوه نگارش رمان
طرح اوليه رمان بر اساس يكي از خاطرات منتشر شده در ماهنامه نيستان در سال 75 نوشته شد. تا آن زمان چند داستان نوشته بودم و به نشریات مختلف ارائه کرده بودم اما همه این داستان ها رد شده بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم این طرح داستانی را به رمان تبديل كنم تا شاید این داستان امکان انتشار پیدا کند. در آن مقطع خیلی از موفقيت كتاب بامداد خمار متاثر بودم و دوست داشتم کاری بنویسم که در آن حد و اندازه مطرح شود.
به همین دلیل از سال 76 به طور جدی فيش برداري و تحقيقات مربوط به کار را آغاز کردم. این مرحله از کار تا پاييز سال 78 ادامه داشت و در اين مقطع دست نوشته اوليه كتاب آماده شد.
یکی از مسائلی که انگیزه فراوانی برای جمع و جور کردن فیش ها در من ایجاد کرد، صحبت کوتاهی بود که با « عباس علمی» ناشر کتاب « هیچ وقت نامزد نبودیم» در حاشیه جشن اهدای جایزه به بیست کتاب برتر ادبیات داستانی داشتم. در این مراسم که سال 78 برگزار شد، به آقای علمی گفتم: کتابی دارم و دوست دارم شما آن را منتشر کنید. آیا امکانش هست؟
او گفت: ابتدا باید کتاب را بخوانم و بعد جواب بدهم
گفتم: شما کتاب اول نویسنده را چاپ می کنید؟
گفت: کتاب بامداد خمار هم اولین کتاب نویسنده اش بود و بعد از مطالعه آن حاضر به انتشار آن شدیم.
بعد از مطالعه چند نفر از اطرافيان و دوستان جهت مطالعه به انتشارات البرز دادم. دست نوشته اوليه حدود 450 صفحه بود كه بعد از موافقت ناشر جهت چاپ و عقد قرار داد، در فاصله فروردين 79 تا مرداد 79 متن مذكور بازنويسي و حجم آن دو برابر شد. اسفند 79 بعد از طراحي جلد كتاب به ارشاد داده شد كه ابتدا مردود و سپس انتشار آن به شرط اجراي اصلاحات عملي شد كه اين مرحله تا شهريور سال 80 با اجراي بيش از 70 مورد اصلاحيه كتاب مجوز چاپ گرفت.