اینکه اشخاص زیادی از تو عصبانی هستند و نمی توانند با تو مدارا کنند، نشان دهنده آن است که تو به چیزی مهم دست یافته ای (اُشو) - - - - - روزی که انسان بتواند به توهین هایی که به او می شود بخندد و لذت ببرد، روزی است که او به موفقیت دست یافته. جزیی از ابدیت شده و به دنیای جاودانگی وارد شده است (اُشو) - - - - -

خطا
  • ایراد در بارگذاری اطلاعات خوراک

معرفی بهترین کتاب‌ها
هیچ وقت نامزد نبودیم

(سبا کریمیان ـ مجله خانه سبز) ـ علاقه‌مندان به مطالعه و رمان‌های فارسی این روزها با تعداد زیادی از این آثار در قالب کتاب روبه‌رو هستند. تقریبا تمامی کتاب‌های این گونه، تلاش می‌کنند تا از شکل و شمایل مشخص و جذابی برای جلب مخاطبان استفاده کنند. طرح جلد جذاب، داستان‌های پرسوز و گداز عاشقانه، پایان‌های شیرین، مردان بد و زنان مظلوم، هجران‌های طولانی و… برخی از عناصری است که مخاطب تقریبا در تمامی این کتاب‌ها می‌تواند آنها را پیدا کند. «هیچ وقت نامزد نبودیم» رمانی جذاب از نویسنده‌ای است که تلاش کرده تا شیوه‌ای خلاف شیوه معمول در نگارش این نوع رمان‌های پرخواننده را در پیش بگیرد. رضا استادی نویسنده این کتاب حدود ده سال است که به عنوان نویسنده و منتقد سینمایی با نشریات مختلف همکاری می‌کند و تجربیاتی هم در زمینه سینما و تلویزیون داشته است. تجربیاتی که به خوبی در نگارش این کتاب مورد استفاده قرار گرفته و به همین دلیل است که مخاطب در این اثر با تصویرسازی خوبی مواجه است و به خوبی می‌تواند تمام آنچه را که می‌خواند با بیشترین جزئیات در ذهن خود تصور کند.
از سوی دیگر فعالیت طولانی این نویسنده جوان در مطبوعات باعث شده تا او از نثری روان و ساده در نگارش این کتاب بهره بگیرد. نویسنده پیچیده‌ترین حوادث را با همین نثر روان بیان می‌کند.
این رمان مقطعی مهم از زندگی زنی به نام ستاره میرافشار را روایت می‌کند. او تنها دختر خانواده‌ای اصیل است. ستاره سال‌هاست که مادر و پدر خود را از دست داده و با برادرش کاوه و همسر او فاطمه زندگی می‌کند. ستاره دانشجوی رشته مترجمی زبان فرانسه است. او طی ماجرایی با روزنامه‌نگاری به نام مسعود آشنا می‌شود. مسعود روزنامه‌نگاری بین‌المللی است که سال‌ها در خارج از ایران زندگی کرده است و حالا مدتی است که به ایران بازگشته. آشنایی این دو به ازدواج ختم می‌شود. به واسطه مسعود ستاره هم وارد فعالیت‌های مطبوعاتی می‌شود. آنها زندگی آرامی را در پیش گرفته‌اند، اما ورود پسری جوان به نام نصرت به زندگی ستاره، ماجراهایی را برای او به وجود می‌آورد. نصرت به خیال این که ستاره زنی مجرد است از او خواستگاری می‌کند، اما نمی‌داند همسر ستاره نیز در روزنامه‌ای که او در آن کار می‌کند، مسوولیتی هم دارد. نصرت از این ماجرا سرخورده می‌شود، اما راه‌حلی که برای نجات از این سرخوردگی در پیش می‌گیرد باعث می‌شود تا مدتی بعد بار دیگر سرنوشت او و ستاره به هم گره بخورد و داستان این کتاب ۷۰۰ صفحه‌ای شکل بگیرد. داستانی که ستاره به عنوان راوی آن در ابتدای کتاب می‌گوید: «امروز که به گذشته‌ها فکر می‌کنم باورم نمی‌شود همه سختی‌ها و مشکلاتی را که تنها چند تایش می‌توانست آدم را از پا بیندازد، تحمل کرده‌ام.» البته ستاره شخصیتی نیست که در مقابل این مشکلات برخورد منفعلانه‌ای از خود نشان دهد و اساسا دست و پنجه نرم کردن او با مشکلات است که باعث می‌شود سرگذشت او در قالب این کتاب اثری جذاب و خواندنی از آب دربیاید. در این کتاب خواننده با توصیف‌های جزئی و دقیقی مواجه می‌شود.
این رمان در ۷ فصل رخ می‌دهد. ۶ فصل اول کتاب در تهران اتفاق می‌افتد و فصل آخر هم در شهر پاریس پایتخت کشور فرانسه. توصیف‌ها به گونه‌ای است که خواننده به سادگی خود را در این محیط‌ها حس می‌کند. مثلا می‌توان به عنوان نمونه به بخشی از کتاب اشاره کرد:

رسیدیم به میدان حر. باورم نمی‌شد این همه راه را پیاده آمده‌ایم. مجسمه مردی که نیزه بلندش را به بدن اژدها فرو کرده بود، برق می‌زد. گفتم: «می‌دونی اگر داداشم این جا بود چه کار می‌کرد؟»
خندید و گفت: «حتما به ماشینش گُل می‌زد و مارو دور شهر می‌گردوند.»
گفتم: «نه.» و با دست مجسمه را نشان دادم و گفتم: « نیزه رو از دست اون مجسمه می‌گرفت، اول منو می‌کشت بعد هم تورو.»
باران هر لحظه شدیدتر می‌شد، اما هنوز هم دخترها و پسرها از روی آتش می‌پریدند و شعر می‌خواندند. موتورسوارهایی که فرمان موتورشان شبیه گوش خرگوش بود، سر هر خیابانی که جوان‌ها آتش‌بازی می‌کردند، می‌ایستادند و تیر هوایی شلیک می‌کردند. من و نصرت رفتیم جلوی خانه‌ای ایستادیم که بالای درش طاقنمایی بود و ما خیس نمی‌شدیم.
گفتم: «هوا چقدر بارونیه»!
نصرت چیزی نگفت. از حرفی که زده بودم، خنده‌ام گرفت. گفتم: «چه حرف احمقانه‌ای».
نصرت گفت: «چه حرف عاشقانه‌ای.»
انگشتش را روی زنگ گذاشت و چند بار فشار داد. صدای کسی از اف.اف. به گوش رسید: «کیه؟»
نصرت گفت: «بدو.» و خودش زودتر از من دوید. و بعد هم زنگ در همه خانه‌ها را می‌زد و می‌دوید. من جلوی پایم را نگاه نمی‌کردم. گاهی پایم را داخل چاله‌های آب می‌گذاشتم و آب به اطرافم می‌پاشید. نصرت وقتی دید نمی‌توانم پابه‌پای او بدوم، گوشه کاپشنم را گرفت و مرا دنبال خودش کشاند. از جلوی خانه‌هایی رد شدیم که از ناودان بالای دیوارشان آب می‌ریخت و نصرت چند بار مرا گرفت زیر ناودان. خیس خیس شده بودم.
مردم برای خرید عید، هنوز هم از مغازه‌ای به مغازه دیگر می‌رفتند. از دور که میدان ولی‌عصر را دیدم، قدم‌هایم را آهسته‌تر کردم. نمی‌خواستم شیرینی بودن با او را از دست بدهم. صورتش از سرما سرخ شده بود؛ انگار که سرخاب مالیده باشد. باد می‌آمد و هر بار که گوشه‌های کتش را کنار می‌زد، سگک کمربندش را می‌دیدم که اندازه کف دست بود و نقره‌ای رنگ.
پرسیدم: «عید تهران هستی؟»
گفت: «نه، می‌ریم شهرستان؛ پیش عموهام»
پرسیدم: «کی برمی‌گردی؟»
گفت: «روز قبل از سیزده.»
به ایستگاه اتوبوس‌های تجریش که رسیدیم، پاکتی از داخل کیفش درآورد و داد دستم. پاکت را تکان دادم. کمی خش‌خش می‌کرد و سنگین‌تر از نامه‌های قبلی‌اش بود. پرسیدم: «توش مثنوی هفتاد من کاغذه یا بمب ساعتی؟»
شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «هر دوش، البته نه توی این نامه، توی چشم‌های تو.»
از نگاه کردنش سیر نمی‌شدم و نمی‌دانستم روزهای عید را بدون او چگونه باید سر کنم. یقه کتش را بالا داده و دست‌هایش را درون جیب‌های آن کرده بود. گفت: «برو… سوار شو».
سرم گیج می‌رفت. از پله‌های اتوبوس که بالا رفتم، دستم را توی هوا چرخاندم تا میله بالای سرم را بگیرم؛ اما انگار میله‌ای نبود و یا بود و من نمی‌دیدم. شیشه‌های اتوبوس بخار کرده بود. مسافرها، با کف دست‌شان شیشه‌ها را پاک می‌کردند تا بتوانند بیرون را تماشا کنند. قطره‌های آب از سر و کله‌ام روی چادر پیرزنی می‌ریخت که بالای سرش ایستاده بودم. یکی از مسافرها گفت: «اون عقب جای خالی هست»...
نگاه کردم. صندلی یکی مانده به آخر خالی بود. مسافرها می‌آمدند و دنبال جای خالی می‌گشتند و مثل تکه‌های پازل بر روی صندلی‌ها می‌نشستند. سرم مثل آدم‌های سیاه مست، داغ بود. با کف دستم شیشه را پاک کردم. نصرت توی پیاده‌رو، کنار دکه بلیت‌فروشی ایستاده بود. هنوز باران می‌آمد. زنی در کنارم نشست. چند کیسه کاغذی دستش بود که از داخل آن آجیل برمی‌داشت و می‌خورد. به من تعارف کرد،‌اما دستش را پس زدم. عرق کرده بودم و مثل مرغی که درون دیگ زودپز روی اجاق گاز باشد، گرمم بود. با کف دستم همه شیشه را پاک کردم تا نصرت را بهتر ببینم. موهایش خیس شده بود. صدای مردی را از پشت سرم شنیدم که گفت: «ببین خانوم! اینا چقدر همدیگه رو دوست دارم. دلشون نمی‌آد از هم جدا بشن…»
و صدای زنی را شنیدم که گفت: «این عشق و عاشقیا، برای روزهای اوله، بعد که از هم سیر شدن می‌شن مثل من و تو».
کسی صدایم زد: «خانم بلیت».
وقتی نگاهش کردم، دستش را به سویم دراز کرده بود. از کیفم بلیت درآوردم و به سویش دراز کردم. اتوبوس که حرکت کرد، برگشتم عقب. نصرت نوک انگشت‌های دست چپش را تا نزدیک شقیقه‌هایش آورد و بعد، به حالت سلام نظامی، دستش را به سوی جلو پرت کرد. تا آخرین لحظه چشم از او برنداشتم. مغازه‌ها هنوز شلوغ بود. دو نفر بالای تابلو سینما پرده سر در را می‌کندند. خودروها از ریز و درشت، پشت چراغ قرمز ایستاده بودند؛ انگار صف دوزخ بود. همه چیز به نظرم تیره و تار می‌آمد. گرمم بود. می‌خواستم کاپشنم را دربیاورم، اما نمی‌خواستم زنی را که بغل دستم نشسته بود، با آن همه بار و بندیل از جایش بلند کنم. چشم‌هایم را بستم. نفهمیدم که چند دقیقه گذشت که با صدای خوردن چیزی به شیشه از خواب بیدار شدم. اتوبوس پشت چراغ قرمز دیگری ایستاده بود. پیرمردی، با دست به شیشه می‌زد و گل‌های مریم و نرگسی را که دستش بود نشانم می‌داد. مردی که پشت سرم نشسته بود شیشه را باز کرد و پولی به پیرمرد داد و دسته گلی خرید. و بعد، صدایش را شنیدم که گفت: «بیا خانم… اینم برای شما تا بفهمی هنوز ازت سیر نشدم»
یادم آمد هنوز نامه نصرت را باز نکرده‌ام. کاغذ نامه بوی عطر می‌داد. تای کاغذ را که باز کردم، گلبرگ‌های قرمز خشک شده درون نامه بر روی مانتویم ریخت. زنی که بغل دستم نشسته بود با ناخن‌هایش چند گلبرگ را برداشت و به سویم دراز کردم و گفت: «پاکت را بیار جلو.» و گلبرگ‌ها را گذاشت درون پاکت نامه. بقیه گلبرگ‌ها را با کمک همدیگر، داخل پاکت خالی نامه ریختیم. چشم‌هایم درست نمی‌دید. نامه را نزدیک چشم‌هایم بردم تا زیر نور کم سوی چراغ اتوبوس، بهتر ببینم. مثل همه نامه‌هایش، بالای صفحه نوشته بود: به نام خدای عاشقا. بوی عطری را که از نامه می‌آمد توی سینه‌ام فرو دادم و شروع کردم به خواندن سطر سطر نامه:
یه آسمون ستاره نشسته تو نگاهت
می‌ریزه صد ترانه از تو نگاه پاکت
می‌شه ترانه شنید
عکس خورشیدو دید
می‌شه از عمق چشات
خورشید و بیرون کشید
وقتی می‌آی ماه خدا کوچیک‌ترین قربونیه نگاته
وقتی می‌آی قصه عشق زمزمه لباته
وقتی می‌آی خونه من ماه شب چارده داره
قاصدک از آسمون برام خبر می‌آره
زمزمه لب‌ها حرفای تازه داره
می‌خونه از عاشقی برام هزار ترانه
قصه عشق شمع و گل و پروانه
می‌شه با برق نگات خورشید و دیوونه کرد
تو حلقه چشمات آفتابو زندونی کرد
می‌شه تو سرمای تیره شب‌های سرد
با نور چشمات خورشید و چراغونی کرد…
تا به تجریش برسیم نامه را چند بار خواندم و بوی عطر آن را بلعیدم. سرم داغ شده بود و حس می‌کردم چیزی توی بدنم آتش می‌گیرد و شعله می‌کشد. باران بند نیامده بود. وقتی خواستم بروم آن طرف خیابان، اتومبیل جلو پایم بشدت ترمز کرد، نزدیک بود زیرم کند، زنی دستم را گرفت و به آن طرف خیابان رساند. واژه واژه شعر در ذهنم تکرار می‌شد. به خانه که رسیدم، دستم می‌لرزید و نمی‌توانستم زنگ بزنم. بوی دود کباب، کوچه را پر کرده بود. بوی برنج دودی می‌آمد. از همان برنج‌هایی که وقتی فاطمه دم می‌کرد، اندازه یک بند انگشت می‌شد. زنگ زدم و بعد چند بار با مشت به در کوبیدم. کسی از داخل حیاط داد زد: «کیه؟» رمقی برایم نمانده بود که جواب بدهم.
دلم می‌خواست پس از خواندن شعرهای نصرت چشم‌هایم را می‌بستم و می‌مردم. کاوه در را باز کرد. گفت: «تویی ستاره؟ تا حالا کجا بودی؟» در را که بستم، پشتم را به آن تکیه دادم. همه چیزهایی را که اطرافم بود تار می‌دیدم و صورت داداش جلوی چشم‌هایم کش می‌آمد. آدم‌هایی که زیر آلاچیق جمع شده بودند، می‌خندیدند و حرف می‌زدند. نمی‌توانستم صورتشان را ببینم. کاوه زیر بغلم را گرفت و رفتیم به طرف ساختمان خانه. آدم‌هایی که هر لحظه تعدادشان بیشتر می‌شد، سوال‌پیچم می‌کردند و هر کدام چیزی می‌پرسیدند: «تصادف کردی… زمین خوردی… چیزی خوردی…» خسته بودم. انگار همه ۲۵ سال عمرم را دویده بودم که این طور احساس ضعف می‌کردم.
مصرع به مصرع شعرش با صدایی که انگار صدای خودش بود، توی ذهنم تکرار می‌شد. تصویر نصرت که یقه کتش را بالا داده بود و موهای خیسش روی پیشانی‌اش ریخته بود، از جلوی چشم‌هایم رژه می‌رفت. خوابم می‌آمد. کاوه نبضم را گرفت و دیگر چیزی نفهمیدم.

این مسئله در کنار دیالوگ‌های جذاب کتاب، فضایی را به وجود می‌آورد که مخاطبی که این اثر را برای مطالعه انتخاب می‌کند، نمی‌تواند خواندن آ‌ن را بیش از چند روز طول دهد. البته یکی دیگر از نکات قابل توجه درباره این اثر زمان نگارش آن است که طبق تاریخ درج شده در انتهای کتاب، حدود ۵ سال زمان برای نگارش این رمان صرف شده است.
رمان «هیچ وقت نامزد نبودیم» از سوی انتشارات البرز به بازار عرضه شده است. این کتاب سال گذشته تجدید چاپ شده و بزودی چاپ سوم آن هم به بازار ارائه خواهد شد. نشر البرز در سال‌های فعالیت خود آثار وزین و پرخواننده‌ای را از میان رمان‌های فارسی و خارجی به بازار نشر عرضه کرده است که شاید معروف‌ترین آنها رمان «بامداد خمار» نوشته فتانه حاج سیدجوادی باشد. یکی از نکات جذاب درباره کتاب «هیچ وقت نامزد نبودیم» بستر تاریخی است که داستان در آن روایت می‌شود. ماجراهای کتاب در فاصله سال‌های آغازین دهه ۶۰ و ۷۰ رخ می‌دهد. این مقطع از پرحادثه‌ترین مقاطعی است که در کشور ما رخ داده است.
پیروزی انقلاب اسلامی، آغاز جنگ ایران و عراق، کشتار حجاج در مکه در سال ۶۶، سیل تجریش، قبولی قطعنامه، سقوط قیمت دلار، پایان جنگ و… ماجراهایی است که شخصیت‌های این داستان یا در آنها حضور دارند یا به نوعی با آنها مرتبط هستند. البته نگاه نویسنده هم به گونه‌ای نیست که تنها اشاره‌ای گذرا به این حوادث کرده باشد، بلکه حضور آنها کاملا کاربردی و موثر است. همین مساله هم از نکاتی است که به داستان جذابیتی مضاعف می‌دهد. به گونه‌ای که خواندن آن برای پدران و مادران امروز که در آن دوران زندگی کرده‌اند، تصویری خواندنی و خاطره‌انگیز از آن دوران را که به صورت دقیق به خاطر ندارند، روایتی جذاب داده است. اگر این جمله را که رمان تجربه زندگی است را بپذیریم، «هیچ وقت نامزد نبودیم» برای خواننده آن یکی از همین تجربه‌های جذاب است که تکرار چندباره آن هم چیزی از جذابیت اولیه آن کم نمی‌کند.

منتشر شده در تاریخ: 1 آذر 1384

کد امنیتی
تازه کردن

 

درباره رمان هيچ وقت نامزد نبوديم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تعداد صفحات: 700 صفحه
نوبت های چاپ: چاپ اول: پاییز1380 ـ چاپ دوم: 1383 ـ چاپ سوم: تابستان 1385 ـ چاپ چهارم: پاییز1391
تلفن های مرکز فروش و پخش: 88405182 ـ 88417446 ـ 26411009

 
«
هيچ وقت نامزد نبوديم» اولین رمان رضا استادی است. ماجراهاي این كتاب در فاصله سال هاي آغازين دهه 60 و 70 هجری رخ مي‌دهد. دهه شصت در سال های اخیر در آثار هنری فراوانی مورد توجه قرار گرفته اما نویسنده این کتاب حدود ۱2 سال قبل روایت متفاوتی از این دهه ـ که یکی از پُرحادثه ترین مقاطع تاریخی کشور است ـ ارائه کرده است.
این رمان قصه زندگی دختری به نام «ستاره مير افشار» است. او تنها دختر خانواده‌اي اصيل است که بعد از فوت پدر و مادرش، با برادرش «كاوه» و همسر او «فاطمه» زندگي مي‌كند. ستاره دانشجوي رشته مترجمي زبان فرانسه است. او طي ماجرايي با روزنامه‌نگاري به نام مسعود آشنا مي‌شود. مسعود روزنامه‌نگاري بين المللي است كه سالها در خارج از ايران زندگي كرده است و حالا مدتي است به ايران بازگشته است. این آشنايي به ازدواج ختم مي‌شود و  به واسطه مسعود ستاره هم وارد فعاليت‌هاي مطبوعاتي مي‌شود. آنها زندگي آرامي دارند اما ورود پسري به نام نصرت به زندگي ستاره، ماجراهايي را براي او به وجود مي‌آورد. نصرت که در همان روزنامه کار می کند، به خيال اينكه ستاره زني مجرد است از او خواستگاري مي‌كند اما نمي‌داند همسر ستاره در روزنامه مسووليتي مهم دارد. نصرت از اين ماجرا سرخورده مي‌شود؛ اما راه حلي كه براي نجات از اين سرخوردگي در پيش مي‌گيرد، باعث مي‌شود تا بار ديگر سرنوشت او و ستاره به هم گره بخورد و داستان اين كتاب هفتصد صفحه‌اي را شكل دهد.
خواندن این کتاب براي پدران و مادران امروز كه در آن دوران زندگي كرده‌اند، تصويري خواندني و خاطره انگيز از آن دوران ارائه مي‌دهد و براي نسلي كه در آن سالها حضور نداشته‌اند و يا به دليل سن و سال اندک خود آن دوران را به صورت دقيق به خاطر ندارند، روايتي جذاب و خواندني از زندگي يك دختر فعال و پويا و نيز حوادثی را روايت مي‌كند كه در زندگی او رخ داده است.


نحوه نگارش رمان
طرح اوليه رمان بر اساس يكي از خاطرات منتشر شده در ماهنامه نيستان در سال 75 نوشته شد. تا آن زمان چند داستان نوشته بودم و به نشریات مختلف ارائه کرده بودم اما همه این داستان ها رد شده بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم این طرح داستانی را به رمان تبديل كنم تا شاید این داستان امکان انتشار پیدا کند. در آن مقطع خیلی از موفقيت كتاب بامداد خمار متاثر بودم و دوست داشتم کاری بنویسم که در آن حد و اندازه مطرح شود.
به همین دلیل از سال 76 به طور جدی فيش برداري و تحقيقات مربوط به کار را آغاز کردم. این مرحله از کار تا پاييز سال 78 ادامه داشت و در اين مقطع دست نوشته اوليه كتاب آماده شد.
یکی از مسائلی که انگیزه فراوانی برای جمع و جور کردن فیش ها در من ایجاد کرد، صحبت کوتاهی بود که با « عباس علمی» ناشر کتاب « هیچ وقت نامزد نبودیم» در حاشیه جشن اهدای جایزه به بیست کتاب برتر ادبیات داستانی داشتم. در این مراسم که سال 78 برگزار شد، به آقای علمی گفتم: کتابی دارم و دوست دارم شما آن را منتشر کنید. آیا امکانش هست؟
او گفت: ابتدا باید کتاب را بخوانم و بعد جواب بدهم
گفتم: شما کتاب اول نویسنده را چاپ می کنید؟
گفت: کتاب بامداد خمار هم اولین کتاب نویسنده اش بود و بعد از مطالعه آن حاضر به انتشار آن شدیم.
بعد از مطالعه چند نفر از اطرافيان و دوستان جهت مطالعه به انتشارات البرز دادم. دست نوشته اوليه حدود 450 صفحه بود كه بعد از موافقت ناشر جهت چاپ و عقد قرار داد، در فاصله فروردين 79 تا مرداد 79 متن مذكور بازنويسي و حجم آن دو برابر شد. اسفند 79 بعد از طراحي جلد كتاب به ارشاد داده شد كه ابتدا مردود و سپس انتشار آن به شرط اجراي اصلاحات عملي شد كه اين مرحله تا شهريور سال 80 با اجراي بيش از 70 مورد اصلاحيه كتاب مجوز چاپ گرفت.