اینکه اشخاص زیادی از تو عصبانی هستند و نمی توانند با تو مدارا کنند، نشان دهنده آن است که تو به چیزی مهم دست یافته ای (اُشو) - - - - - روزی که انسان بتواند به توهین هایی که به او می شود بخندد و لذت ببرد، روزی است که او به موفقیت دست یافته. جزیی از ابدیت شده و به دنیای جاودانگی وارد شده است (اُشو) - - - - -

خطا
  • ایراد در بارگذاری اطلاعات خوراک

مطلبی خاطره گونه درباره حضورم در دنیای مطبوعات
دستا بالا و الا بي‌حركت

«هيچ روزنامه‌نگاري نمي‌تواند از آنچه فردايش روي خواهد داد آگاه باشد. اما اين جنبه از حرفه ما كه نمي‌دانيم فردا چه روي خواهد داد و چه خواهيم كرد، هيجان‌انگيزترين بخش اين حرفه را تشكيل مي‌دهد. تمام ما همانقدر كه به قدرت خداوند ايمان داريم، به همان اندازه نيز اعتقاد داريم كه فردا، يا بزودي، چيزي بااهميت دوباره اتفاق خواهد افتاد و يك روزنامه زنده و پيشرو بايد خود را به صورت بخشي از آن چيز مهم كه روي مي‌دهد، قرار دهد».(1)
تا امروز در همه نشرياتي كه با آنها همكاري مي‌كردم، كوچكترين عضو تحريريه آنها بودم. اين قاعده از شهريور سال 75 كه اولين مطلبم در ماهنامه «آينده‌سازان» چاپ شد، تا امروز كه ارديبهشت سال 78 است، همچنان باقي است و اين موقعيت، اين بار در ماهنامه «فيلم ــ ويدئو» فرصتي به من داد تا بعضي از خاطراتم در اين سال‌ها را تعريف كنم. سال‌هايي كه هر روزش، براي خانواده مطبوعات، خاطره‌انگيز بوده است. از روزهاي پيش از دوم خرداد گرفته، تا روزهاي پس از آن. اساسا شغل روزنامه‌نگاري نسبت به شغل‌هايي همچون كارمند بانك بودن، كار كردن در اداره ثبت احوال و... شغل پرحادثه و جذابي است كه البته ميزان آن، بسته به نوع روزنامه و نوع فعاليت روزنامه‌نگار متفاوت است. پيش از ورود به اين عرصه، تصورم از روزنامه‌نگاري، براساس فيلم‌هايي همچون همه مردان رئيس‌جمهور ساخته آلن جي‌پاكولا يا خبرنگار خارجي ساخته آلفرد هيچكاك شكل گرفته بود و فكر مي‌كردم خبرنگاران موجوداتي هستند با صورت‌هاي اصلاح شده كه هميشه دفترچه و مدادي در دست دارند و به دنبال سوژه مي‌روند و اگر قرار باشد در مورد حادثه‌اي جنايي مطلبي تهيه كنند، آنچنان دقت و مهارتي دارند كه مي‌توانند پابه پاي پليس و حتي جلوتر از او، ماجرا را تعقيب كنند و دست آخر هم مجرم را شناسايي كنند و بگويند: «اينجا آخر خطه، راه فراري نداري».
جالب‌ترين نكته روزنامه‌نگاري براي جواني همچون من، اطلاعات، تجربيات و آگاهي‌هاي زيادي است كه در اين شغل مي‌توان درباره موضوعات گوناگون كسب كرد. در اين كار آدم خيلي زود «آب‌پز» مي‌شود و از حساب و كتاب‌ها باخبر مي‌شود و مثلا ياد مي‌گيرد كه به حوادث جور ديگري نگاه كند و...
ورود من به مطبوعات، از علاقه‌ام به سينما آغاز شد. سال دوم دبيرستان را كه تمام كردم، تقريبا همه كتاب‌هاي كنكور هنر موجود در بازار را خوانده بودم. در طول سال سوم دبيرستان، در ميز آخر، با دو همكلاس ديگرم كه اولي فرزند يكي از مقامات ارشد نظامي بود كه بعدها به حوزه علميه قم پيوست و دومي كه پدرش صاحب مشهورترين ساختمان سفيد تهران بود ــ همان ساختماني كه مدت‌ها سوژه نشرياتي همچون كيهان، يالثارات و صبح بود ــ مي‌نشستم و درباره سينما و... حرف مي‌زدم. در اين بين، گاه بربري و سنگكي هم مي‌خورديم. اين دو از جدي‌ترين مشوقان من بودند كه متاسفانه بعدها رابطه‌ام با هر دو قطع شد. همان سال‌ها در چاپ شماره دوم ماهنامه «روزنه» كه امور تربيتي مدرسه عهده‌دار انتشار آن بود، مشاركت كردم و سرمقاله، مطلبي درباره سينماي ايران و قطعه‌اي ادبي درباره بهار نوشتم كه شبيه انشاهاي دخترهاي 12 ساله شده بود. اين نشريه هيچ وقت چاپ نشد، اما سال 75 كه به جشنواره مطبوعات رفته بودم، در خانه روزنامه‌نگاران جوان اسم‌نويسي كردم.
قضيه از اين قرار بود كه در مقابل غرفه اين خانه، خودكار توزيع مي‌كردند. اسممان را نوشتيم و خودكار را گرفتيم. بهار همان سال چند بار به «خانه» رفتم. قرار شد در تهيه مطالب سينمايي اين نشريه همكاري كنم، اما اين نشريه تا زمان چاپ، بارها سردبير و كادر عوض كرد. آدم‌هايي رفتند و آدم‌هايي آمدند كه يكي از آنها دبير سرويس هنري بود، بنده را به اين دليل كه حاضر نشده بودم نوار مصاحبه فرد ديگري را پياده كنم، محترمانه از آن سرويس بيرون كرد و البته معذرت‌خواهي‌هاي بعدي ما هم مفيد واقع نشد. هر چند ميز دبير سرويس «خانه» به خود او هم وفا نكرد. زماني كه از خانه روزنامه‌نگاران جوان بيرون آمدم، تنها مطلب چاپ شده‌ام در آن نشريات قطعه‌اي ادبي درباره شهيد فهميده بود كه در ويژه‌نامه‌اي كه آن زمان چاپ مي‌شد، به چاپ رسيد.
به هر حال چاپ مطلب اول و دوم طوري آدم را ذوق‌زده مي‌كند كه دلش مي‌خواهد همه نسخه‌هاي آن نشريه را بخرد و بين خلايق توزيع كند. پيش از بيرون آمدنم از خانه روزنامه‌نگاران، به واسطه يكي از كارمندهاي «خانه» كه در روزنامه «سلام» كار مي‌كرد، چند يادداشت فيلم، در صفحه سينمايي اين روزنامه، با عنوان «از ميان نامه‌ها» چاپ شده بود. وقتي براي اولين بار، مهرداد فريد دبير سرويس سينمايي اين نشريه را ديدم، گفت كه ما به شما به چشم «رضا استادي» كه كارگردان تئاتر است، نگاه مي‌كنيم و هر وقت مطالب شما به سطح قابل قبولي رسيد، آن را بدون عنوان «از ميان نامه‌ها» چاپ مي‌كنيم. اين اتفاق، خيلي زودتر از انتظار من رخ داد و فريد در يك روز، دو مطلب من را بدون عنوان «از ميان نامه‌ها» چاپ كرد كه اين مسئله براي من كه آن روزها، مطالبي را كه گاه مدت‌ها وقت برايش صرف مي‌كردم، ولي در نشريات نه به عنوان روزنامه‌نگار، بلكه به عنوان خواننده چاپ مي‌شد امتياز بزرگي بود كه مرا براي هميشه ممنون آقاي فريد كرد. داشتن دوستان خوب، بزرگ‌ترين امتياز من در اين كار بود. دوستاني كه هميشه مطالبم را ارزيابي مي‌كردند، نه سن و سالم را. و من هر جا اين روحيه را مي‌ديدم، تلاشم را دوچندان مي‌كردم و هر جا اين روحيه نبود، آنجا را ترك مي‌كردم. بعدها هم كه در پاييز سال 76 وارد هفته‌نامه «مهر» شدم، همين روحيه باعث شد تلاشم را براي بهتر كردن مطالبم دو چندان كنم.
سيدعلي ميرفتاح، سردبير مهر، براي من نكات زيادي براي آموختن داشت كه بعضي را ياد گرفتم و بيشتر آن نكات را به دليل قطع همكاري نتوانستم ياد بگيرم. ميرفتاح از همان روزهاي اول حضورم در مهر، من را به جلسات هيات تحريريه دعوت مي‌كرد، مطالبم را با دقت مي‌خواند و اگر فرصت مي‌كرد توضيحات كاملي برايم مي‌داد كه باعث بهتر شدن مطالب بعدي‌ام مي‌شد. همين روحيه در حسين معززي‌نيا، دبير سرويس سينما و تلويزيون هم وجود داشت و اگر مطالب بعدي‌ام نسبت به مطالب قبلي‌ام، قابل تحمل‌تر مي‌شد، نتيجه راهنمايي‌هاي او بود. و دست آخر، حسين سلطان‌محمدي كه هنوز هم وقتي در تهيه مطلبي گير مي‌كنم با او تماس مي‌گيرم و او بيشتر از چيزي كه لازم است، راهنمايي‌ام مي‌كند. جمع صميمي هفته‌نامه «مهر» كه حالت خانواده‌اي موفق را داشت، بيشتر از يك سال دوام نياورد. سردبير استعفا داد و به دنبال او، معاون سردبير رفت و بقيه افراد هم به دنبال او رفتند. يكي از بخش‌هاي نااميدكننده حرفه روزنامه‌نگاري همين رفتن‌هاست. يكي از دلايل موفقيت مهر، اين بود كه سردبير هيچ گاه نخواست در اين نشريه سيستم كارمندي ايجاد كند. همين بر صميميت ميان اعضا اضافه مي‌كرد و باعث مي‌شد كه بسياري از مشكلات را كه مثلا يكي از آنها پرداخت دير به دير حق‌التأليف‌ها بود را تحمل كنيم، اما بعد از استعفاي سردبير، با روي كار آمدن شخصي كه تا پيش از آن مدير داخلي بود و تجربه‌اي هم در امور تحريريه نداشت، اوضاع كن فيكون شد. دبير سرويس‌ها در اثر فشارهاي ايجاد شده مي‌رفتند و سردبير جديد، دستوراتي مي‌داد كه بلد نبودم آن را اجرا كنم. مثلا از من مي‌خواست در مورد اين كه چرا نوارهاي مريم حيدرزاده و خشايار اعتمادي به تيراژ بالايي مي‌رسند اما نوارهاي قرآن و تواشيح به اين تيراژ نمي‌رسند، گزارش تهيه كنم و سوژه‌هايي همچون «اثرات رواني گرسنگي»، «تعطيلي‌ها» و... كه مي‌خواست گزارش‌هاي چند قسمتي تهيه كنم.
اوضاع هفته‌نامه در آن روزها واقعا جالب و شنيدني بود. يكي از دبير سرويس‌ها در توضيح وضعيت آن روزهاي هفته‌نامه مي‌گفت: اينجا شبيه فيلم‌هاي وسترن است. همه به هم لبخند مي‌زنند و آدم نمي‌داند كه قرار است چه اتفاقي بيفتد. ناگهان چند تير شليك مي‌شود، همه كشته مي‌شوند و روي زمين مي‌افتند و تازه آن موقع است كه با خروج عامل اين ماجرا از كافه، آدم مي‌فهمد چه اتفاقي افتاده است.» اما حضور من و بسياري ديگر، در هفته‌نامه مهر، پيش از اين «سكانس اختتاميه هيجان‌انگيز» پايان يافت.
شبي سردبير تازه، با بيان اين نكته كه مطالب تو را جاي ديگر چاپ نمي‌كنيم و ما لطف مي‌كنيم كه مطالب تو را چاپ مي‌كنيم و با بهانه‌هايي مثل مطلب تو خوشگل نيست، از مطلب تو خوشم نمي‌آيد و... مطالبم را پس داد و يعني اين كه خوش اومدي. سردبير پيش از رفتن به ما توصيه كرده بود كه تا آخرين لحظه بمانيم و بعد، جك ورز فيلم تايتانيك را مثال زده بود كه تا آخرين لحظه، ميله‌هاي كشتي تايتانيك را رها نكردند و در آخرين لحظه، در آب پريدند. ترك هفته‌نامه مهر و از بين رفتن آن جمع صميمي، براي من كه تا آن روز، تجربه مشابهي را نداشتم، خيلي ناراحت‌كننده بود. تصميم گرفتم كار روزنامه‌نگاري را براي هميشه رها كنم اما مشكل كوچكي وجود داشت. گزارش دنباله‌داري براي هفته‌نامه مهر تهيه كرده بودم با نام «ادبيات در صداوسيما» كه شامل بخش‌هايي همچون ادبيات خبري، ورزش و... مي‌شد. حيفم مي‌آمد آن را دور بيندازم. از طرفي، از آنجا كه هفته‌نامه ديگر نمي‌خواست با چاپ مطالب من، به من لطف كند و قرار بود به جاي چاپ مطالب من، از نوشته‌هاي آقايان خسرو دهقان، فريدون جيراني، اميد روحاني و امثالهم استفاده كند. (اين نكته‌اي بود كه سردبير جديد بشدت بر آن تأكيد داشت و معتقد بود اين نويسندگان قرار است صفحات سينمايي مهر را بنويسند). همان روز مطلبم را به مهرداد فريد دادم كه محل كارش طبقه زيرزمين هفته‌نامه مهر بود. سه‌شنبه بود و فريد قرار شد مطالبم را بخواند و در صورت مناسب بودن، آنها را در صفحه سينمايي «سلام» چاپ كند. فرداي آن روز، قسمت اول مطلبم در سلام چاپ شد و چاپ قسمت‌هاي بعدي آن نيز همچنان ادامه دارد.
اما خروج از هفته‌نامه مهر، چندان بي‌فايده هم نبود. از سال 75، همزمان با فعاليت مطبوعاتي‌ام، به كلاس‌هاي قصه‌نويسي حوزه هنري هم مي‌رفتم، اما در همه اين سال‌ها فعاليت روزنامه‌نگاري‌ام مانع بزرگي در راه فعاليت داستان‌نويسي‌ام ايجاد كرده بود. در اكثر دوره‌هاي قصه‌نويسي كه گذراندم، نمره‌هاي خوبي كسب كردم اما روزنامه‌نگاري اجازه كار داستان را به من نمي‌داد. بعد از بيرون آمدن از مهر، تصميم گرفتم يكي از طرح‌هاي رمانم را بنويسم. در مدت كوتاه، نتيجه قابل قبولي به دست آوردم. هميشه دلم مي‌خواست روزي كتابي بنويسم كه ارزش‌هاي ادبي را در كنار پرخواننده بودن داشته باشد و اين رمان، نتيجه مطالعات و تحقيقاتي بود كه در اين مورد انجام داده بودم و اميدوارم بتوانم در سال آينده آن را چاپ كنم.
در اين سال‌ها، افراد بسياری مشوق من در كار قصه‌نويسي بودند از مهدي خليلي، اولين استادم گرفته تا جواد جزيني و خانم پروين قائمي كه در مدتي كه در خدمتشان بودم، در حد توانم درس‌هايي از آنها گرفتم و دست آخر هم سيدمهدي شجاعي، مديرمسوول ماهنامه «نيستان» كه هر چند مدت زيادي در خدمتش نبودم اما همان جلسات كوتاه هم فرصتي شد تا علاوه بر قصه‌نويسي، چيزهاي ارزشمندتر ديگري هم از او بياموزم. اما قسمت تأسف‌انگيز كار اين بود كه به دليل مشكلات وي، اين ديدارها ادامه نيافت. حدود يك سال و نيم است كه يكي از مجموعه داستان‌هايم دست اوست ولي به دليل بيماري هنوز نتوانسته آن را بخواند كه اميدوارم به خاطر كتاب من هم كه شده، هر چه سريع‌تر حالش بهتر شود.
* * *
در كار روزنامه‌نگاري، هميشه فرصت براي ياد گرفتن چيزهاي تازه و تجربه كردن مسائل جديد وجود دارد. ياد گرفته‌ام كه نبايد از مطالبم خوشم بيايد، گاه كه مطالب قبلي‌ام را مي‌خوانم دلم مي‌خواهد همه را پاره كنم. خواندن مطالب قبلي‌ام با جمله‌هايي كه هميشه به نظرم كليشه مي‌آيد و با اظهارنظرهايي كه به نظرم خيلي بلندپروازانه مي‌آيد، ناراحتم مي‌كند و همين، انگيزه‌اي مي‌شود كه مطالب بعدي‌ام را با وسواس بيشتري تهيه كنم. در اين سال‌ها، ياد گرفته‌ام كه نبايد موقع بيرون آمدن از نشريه‌اي خداحافظي كرد. دنياي مطبوعات دنياي كوچكي است و در اين دنياي كوچك، آدم خيلي زود، دوباره با همكارهاي قبلي‌اش كه زماني ارتباطشان قطع شده، دوباره پشت ميز، مي‌نشيند و كار تازه‌اي را شروع مي‌كند. سال 75 مدت كوتاهي با ماهنامه «فيلم ــ ويدئو» همكاري مي‌كردم. اين همكاري بنابه دلايلي قطع شد و امروز بعد از 3 سال، دوباره آغاز شده است كه از اين بابت خوشحالم.
اين شغل، خاطرات تلخي هم دارد. تعطيلي نشريات يكي از اين حوادث تلخ است كه شنيدن خبر آن، مثل شنيدن خبر از دست دادن يكي از عزيزان دردناك است. فرقي نمي‌كند كه اين نشريه، شلمچه باشد يا روزنامه توس. اصل اتفاق ناراحت‌كننده است. مطلبم را با جمله‌اي از سردبير سابق واشنگتن‌پست در همين مورد تمام مي‌كنم. او مي‌گويد: «ما روزنامه‌نگاران آدم‌هاي بسيار زودرنجي هستيم. چه غالبا مورد انتقاد و شماتت روزمره قرار داريم و دليلش هم اين است كه مانند هر انسان ديگري در كار خود مرتكب اشتباهاتي مي‌شويم؛ اشتباهاتي كه فورا به چشم مي‌آيد، در حالي كه اشتباهات ديگران جايي منعكس نمي‌شود...ما با اين گفته آلبر كامو، نويسنده و فيلسوف معروف فرانسوي كه مي‌گويد: «حقيقت مطلق وجود ندارد، تنها حقايقي وجود دارند» نيز مشكلاتي داريم چه نمي‌توانيم با اين واقعيت مقابله كنيم كه حقيقت غالبا از چنگ ما مي‌گريزد و اين حقيقت كامل بايستي از ميان طوفاني سهمگين از گزارش‌ها و شهادت‌هاي متضاد منافع و نظريات متقابل و سياست‌هاي حزبي عبور كرده، سرانجام نمايان گردد.

منتشر شده در: ماهنامه فيلم ـ ويدئو ـ شماره 37

اردیبهشت 1378
ـــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشته:
1ــ دنياي ما روزنامه‌نگاران، خاطرات بن‌يامين سي‌بردلي، سردبير سابق واشنگتن‌پست، ترجمه: غلامحسين صالحيار.

کد امنیتی
تازه کردن