اینکه اشخاص زیادی از تو عصبانی هستند و نمی توانند با تو مدارا کنند، نشان دهنده آن است که تو به چیزی مهم دست یافته ای (اُشو) - - - - - روزی که انسان بتواند به توهین هایی که به او می شود بخندد و لذت ببرد، روزی است که او به موفقیت دست یافته. جزیی از ابدیت شده و به دنیای جاودانگی وارد شده است (اُشو) - - - - -

خطا
  • ایراد در بارگذاری اطلاعات خوراک

مطلبی کوتاه درباره مرگ
فصل مناسبي براي مرگ نبود

اولين بار كه با پديده‌اي به نام «مرگ» روبه‌رو شدم بچه بودم. بچه بچه هم كه نه، آن قدر بزرگ شده بودم كه بتوانم راه بروم و اطرافيانم را به اسمشان صدا بزنم.
يك روز براي تشييع جنازه عزيز از دست رفته‌اي به بهشت زهرا رفته بوديم و من هم كه آن موقع، چيزي سرم نمي‌شد. وقتي كه مي‌خواستند آن عزيز از دست رفته را كه زير تريلي رفته بود، توي قبر بگذارند، به نظرم، مثل شكلات آمد. گذاشته بودنش توي يك پارچه سفيد و سروته پارچه را مثل شكلات بسته بودند!
اين موضوع گذشت تا اين كه بزرگ شدم؛ بزرگ بزرگ هم كه نه، آن قدر كه بتوانم تنهايي به مدرسه بروم و نان بگيرم و.... برادرم كه سال‌ها پيش از من بزرگ شده بود، وقتي با هم تنها مي‌شديم، به قول بچه‌هاي امروزي، مُخم را پياده مي‌كرد! با حرف‌هايي كه در مورد مرگ و آخرت و فشار قبر و... مي‌زد و من با اين كه آن موقع، خيلي براي زندگي فرصت داشتم، هميشه از اين مي‌ترسيدم كه آيا مي‌توانم فشار قبر را تحمل كنم يا نه.
طبق گفته‌هاي برادرم، فشار قبر، خيلي دردناك بود و قبر، طوري به آدم فشار مي‌آورد كه شيري كه آدم در بچگي خورده بود، از بيني‌اش بيرون مي‌زد و... خب ترس هم داشت و اين ترس با صحبت‌هايي كه هر شب توي مسجد و سر منبر از مرگ مي‌شد، تشديد پيدا مي‌كرد و وقتي اين حرف‌ها را در مدرسه از زبان مربيان تربيتي و معلمان ديني كه سعي مي‌كردند با گفتن اين حرف‌ها، ما را متدين و نمازخوان بار بياورند هم شنيدم، كم‌كم موضوع برايم عادي شد و ديگر هيچ نگراني‌ از مرگ نداشتم.
تا اين كه بزرگ شدم. اين بار حسابي بزرگ شدم! طوري كه گاهي، توي ميهماني‌هايي كه سال‌ها، بعضي‌ها را نديده بودم، مرا با برادر بزرگترم، اشتباه مي‌گرفتند. كم‌كم، پايم به كتابخانه باز شد و گاهي كه كتاب‌هاي مذهبي هم مي‌خواندم، مي‌ديدم كه نه، مرگ آن قدرها هم ترسناك نيست و گاهي، خيلي بهتر از زنده ماندن است و... اما مسئله به همين جا ختم نشد. اگر در بچگي از مرگ مي‌ترسيدم و از يادآوري فشار قبر، مو بر تنم سيخ مي‌شد، اين بار، ديگر بدم نمي‌آمد كه براي يك بار هم كه شده، بميرم! تازه شروع كرده بودم به نوشتن داستان و چند سوژه هم درباره مرگ به ذهنم آمده بود و فكر مي‌كردم كه اگر بشود يك بار مُرد و دوباره زنده شد، مي‌شود از اين سوژه‌ها، چند داستان خوب درجه يك درآورد.
مدتي با خودم كلنجار رفتم و بالاخره، توانستم «خودم» را راضي به مردن كنم، اما سرم حسابي شلوغ بود و فرصت همه كار را داشتم الا مردن! كمي گذشت و سرم خلوت‌تر شد. تصميم گرفته بودم كه به خاطر اين داستان‌ها هم كه شده، يك جوري بميرم، ولي از شانس بدم، فصل مناسبي نبود. زمستان بود و من اصلا دوست نداشتم توي برف و سرما، مردم به خاطر من به زحمت بيفتند. فكر مي‌كردم (يعني هنوز هم فكر مي‌كنم)، بهار بهترين فصل مردن باشد؛ هم هوا خوب است، هم درخت‌ها شكوفه كرده و هم پرنده‌ها از مهاجرت برگشته‌اند و... و همه اينها از آن روزي كه جماعت زيادي، با لباس‌هاي بهاري، در حالي كه باد صورت آنها را نوازش مي‌دهد، پشت يك تابوت معلق در هوا افتاده‌اند، روزي به ياد ماندني مي‌ساخت، ولي اين بار مشكل من نداشتن انگيزه بود. بله، درست است كه اشاره كردم مي‌خواستم بميرم تا از آن چند سوژه در مورد «مرگ» داستان‌هاي خوبي بنويسم، اما جواب مردم را هم يك طوري بايد مي‌دادم. بنابراين، منتظر انگيزه شدم. ولي انگيزه هم انگاري شوخي‌اش گرفته بود و قصد نداشت به سراغ من بيايد. نه شكستي، نه گرفتاري لاينحلي، نه مرگ عزيزي، نه از دست دادن عزيزي و... خلاصه، سلامتي برقرار بود و همه چيز، خوب و مرتب پيش مي‌رفت و فصل بهار رو به پايان بود كه يك روز، يك انگيزه جعلي ساختم و براساس آن، وصيتنامه‌اي نوشتم و از همه حلاليت طلبيدم و سفارش كردم كه كت و شلوارم را به چه كسي بدهند و بقيه لباس‌هايم را چكار كنند و.... حتي كتاب‌هايي را كه هفته پيش از كتابخانه گرفته بودم، به ضميمه يك يادداشت روي ميز گذاشتم و سفارش كامل، كه قبل از اتمام فرصت، آنها را به كتابخانه تحويل دهند.
بعد، بدون اين كه بدانم به كجا مي‌روم، از خانه بيرون آمدم. احساس مي‌كردم كه در خانه، نمي‌شود به راحتي مُرد ولي نه در خيابان، نه در پارك، نه در بالاي يك ساختمان نيمه‌كاره، نتوانستم بميرم. مثلا مي‌شد در همان پارك، خودم را توي استخر وسط پارك بيندازم و غرق شوم، اما اين ديگر مرگ نبود، خودكشي بود و من هم نه حال و حوصله خودكشي داشتم و نه سوژه‌اي درباره خودكشي، كه با كسب تجربه دراين‌باره، داستان بنويسم!
خلاصه، گفتم خودم را به منگي مي‌زنم و توي راه، زير بنزي، چيزي مي‌روم و مي‌ميرم. اما مگر هفت ميليون تمام ديه شوخي بود كه راننده‌ها، بي‌خيال عابران و رهگذران گاز بدهند و احيانا عابري را زير بگيرند و... براي همين، فقط چند بار، ماشين‌هايي كه اتفاقا هيچ كدامشان هم بنز نبودند، جلوي پايم ترمز كردند و وقتي كه به خانه رسيده بودم، هنوز زنده بودم و بعد هم آن وصيتنامه كذايي را پاره كردم و تا چند روز، همين طوري به مرگ و مردن فكر مي‌كردم.
دست آخر، تصميم گرفتم به اين جمله شاعر كه «آري، تا شقايق هست، زندگي بايد كرد» عمل كنم. سوژه‌هاي «مرگ» را گذاشتم كنار و چند سوژه ديگر را در مورد زندگي و از همين‌هايي كه گهگاه در تلويزيون مي‌بينيم، براي داستان نوشتن انتخاب كردم. اما به هر حال، براي مردن، كم زحمت نكشيده بودم. بايد اين زحمات، جايي ثبت مي‌شد تا طبق معمول، آيندگان بدانند كه در گذشته، داستان‌نويسان متعهدي(!) بوده‌اند كه حاضر مي‌شدند براي يك داستان نوشتن، چه كارها كه نكنند! خوب، چه جايي بهتر از صفحه «گزارش مرگ» هفته‌نامه مهر؟ اين شد كه در يكي از شب‌هاي سرد زمستان....

منتشر شده در: هفته نامه مهر ـ شماره 43 

28 بهمن 1376

کد امنیتی
تازه کردن